دسته
لينك هاي دسترسي سريع
مطالب من در ثبت مطالب روزانه
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1113299
تعداد نوشته ها : 1368
تعداد نظرات : 348
Rss
طراح قالب
مهدي يوسفي
مردى آفریقایى که پى در پى بچه هایش مى مردند، آرزو داشت صاحب فرزندى شود، تا اینکه خداوند به او فرزندى داد. روزى که فرزندش به دنیا آمد اتّفاقاً رادیو را روشن کرد نام روح اللّه خمینى را شنید، گفت : نام بچه ام را روح اللّه خمینى گذاشتم . به لطف خدا، فرزند زنده ماند.
او پس از چندى همه مرغ و خروس هاى خانه را جمع کرده به سفارت ایران آورد و به سفیر گفت : مى خواهم اینها را براى امام خمینى هدیه بفرستم .

شنبه بیست و ششم 11 1387
در سفرى که به یکى از کشورهاى اسلامى داشتم ، جوانى به من گفت : ما در اینجا در مسجد فقط حق داریم اذان بگوئیم . اگر ممکن است دولت ایران از دولت ما بخواهد که اجازه دهند ما مسلمانان ، بیرون از مسجد هم اللّه اکبر بگوئیم ! و از من پرسید: راست است که در ایران در خیابان ها نمازجمعه مى خوانند؟ گفتم : بله . گفت : شما در نور هستید و ما در ظلمت .
شنبه بیست و ششم 11 1387
سرایدارى از شهر اصطهبانات به عنوان خدمه به حج آمده بود. به من گفت : شنیده ام اوّلین بارى که حاجیان خانه کعبه را مى بینند، سه دعاى مستجاب دارند. هنگامى که وارد مسجدالحرام شدم و چشمم به خانه کعبه افتاد، خیلى فکر کردم تا در بین دعاها چه دعایى را انتخاب کنم ، تا اینکه در دعاى اوّل گفتم : خدایا! من سرایدارى فقیر و عیالمند و داراى 9 فرزند هستم و حقوقم اندک است که مهمان تو هستم ، امّا دعایم سلامتى امام است . در دعاى دوّم گفتم : خدایا! خدایا! خمینى را نگهدار.
باز هرچه فکر کردم ، دعایى بالاتر از این دعا به فکرم نرسید، در دعاى سوّم نیز گفتم : خدایا! امام را نگهدار.

شنبه بیست و ششم 11 1387
در رمى جمرات ، باید هفت سنگ پرتاب کرد. من شش سنگ زده بودم و یک سنگ باقیمانده بود. در اثر ازدحام جمعیّت داشتم خفه مى شدم و یک سنگ مى خواستم . به هرکس گفتم : آقا! من قرائتى هستم ، یک سنگ به من بدهید من اینجا گیر افتاده ام . هیچ کس به من کمک نکرد.
بالاخره با دست خالى و با هزار زحمت برگشتم ، ولى چقدر خوشمزه و شیرین بود، چون احساس کردم تنظیم باد شده ام .

شنبه بیست و ششم 11 1387
در خیابان هاى مدینه قدم مى زدم که یکى از ایرانى ها نظرم را به خود جلب کرد.
او با یکى از کاسب هاى مدینه حرفش شده بود. بحث بر سر جنگ ایران و عراق بود. مرد کاسب مى گفت : قرآن مى گوید:
((
والصلح خیر)) حالا که صدام پیشنهاد صلح داده ، چرا شما صلح را نمى پذیرید؟ زائر ایرانى نمى توانست او را قانع کند.
زائران ایرانى نگاهشان که به من افتاد گفتند: آقاى قرائتى ! بیا جواب این آقا را بده .
من به یکى از ایرانى ها گفتم : یکى از طاقه هاى پارچه را بردار و فرار کن . او همین کار را کرد. صاحب مغازه خواست فریاد بزند، گفتم :
((
والصلح خیر))! خواست ایرانى را تعقیب کند گفتم : ((والصلح خیر))! گفت : پارچه ام را بردند. گفتم : حرف ما هم با صدام همین است . دزدى کرده و خسارت زده ، مى گوئیم جبران کند، بعد صلح کنیم . گفت : حالا فهمیدم .
شنبه بیست و ششم 11 1387
به دنبال فرصتى بودم که ضریح پیامبر صلّلى اللّه علیه و آله را ببوسم که یکى از وهابى ها گفت : این آهن است و فایده اى ندارد!
گفتم : ضریح پیامبر آهن است ولى آهنى که در جوار پیامبر صلّلى اللّه علیه و آله است ، اثر خاصى دارد. مگر شما قرآن را قبول ندارى ؟ قرآن مى گوید: پیراهن یوسف چشمان یعقوب را شفا داد. پیراهن یوسف پنبه اى بود، امّا چون در جوار یوسف بود شفا داد.

شنبه بیست و ششم 11 1387
یک سال مى خواستم به حج بروم ، با خود گفتم : امسال مى خواهم حجم حجى حساب شده باشد. لذا از یک هفته قبل شروع کردم به مطالعه آیات و روایات حج و بعد به سراغ حسابرسى مالى و وصیت نامه رفتم ، از دوستان و بستگان حلالیت طلبیده و براى اینکه حج مقبولى باشد، نیت کردم به نیابت از امام زمان علیه السلام به حج بروم . غسل توبه کردم ، غسل حج کردم و به خیال خودم حج شسته رفته اى را شروع کردم .
در پله هاى هواپیما ندایى مرا میخ کوب کرد؛ آقاى فلانى تو که قصدت را خالص کرده اى و به نیابت امام زمان علیه السلام راهى مکه هستى ، آیا اگر وظیفه ات انصراف از حج و اعزام به روستاى کوچکى در منطقه اى دور دست و حدیث گفتن براى عده اى محدود باشد، انجام وظیفه مى کنى ؟
دیدم دلم به سمت مکه است ، نه وظیفه . گفتم : خدایا! از تو متشکرم که در لحظه هاى حساس مرا به خودم مى شناسانى .

شنبه بیست و ششم 11 1387
کنار ضریح حضرت على بن موسى الرضا علیه السلام مشغول دعا بودم . حالى پیدا کرده بودم که کسى آمد و سلام کرد و گفت : آقاى قرائتى ! این پول را بده به یک فقیر.
گفتم : آقاجان خودت بده . گفت : دلم مى خواهد تو بدهى . گفتم : حال دعا را از ما نگیر، حالا فقیر از کجا پیدا کنم . خودت بده . او در حالى که اسکناس آبى رنگى را لوله کرده بود به من مى داد دوباره گفت : تو بده . آخر عصبانى شدم و گفتم : آقاجان ولم کن . بیست تومن به دست گرفتى و مزاحم شدى . گفت : حاج آقا! هزار تومانى است ، دلم مى خواهد شما به فقیرى بدهى .
وقتى گفت : هزار تومانى است ، شل شدم و گفتم : خوب ، اینجا مؤ سسه خیریه اى هست ممکن است به او بدهم . گفت : اختیار با شما. وقتى پول را داد و رفت ، من فکر کردم و بخودم گفتم : اگر براى خدا کار مى کنى ، چرا بین بیست تومانى و هزار تومانى فرق گذاشتى ؟! خیلى ناراحت شدم که عبادت من خالص ‍ نیست و قاطى دارد.

شنبه بیست و ششم 11 1387
قبل از انقلاب در سفرى که به کرمان داشتم وارد دبیرستانى شدم . بچه ها در حال بازى بودند و رئیس دبیرستان زنگ را به صدا در آورد و ورزش را تعطیل و بچه ها را براى سخنرانى من جمع کرد.
من هم گفتم : بسم اللّه الرّحمن الرّحیم . اسلام طرفدار ورزش است والسلام . این بود سخنرانى من ، بروید سراغ ورزش .
رئیس دبیرستان گفت : آقاى قرائتى شما مرا خراب کردى ! گفتم : تو خواستى مرا خراب کنى و بچه ها را از بازى شیرین جدا کنى وپاى سخن من بیاورى . آنان تا قیامت نگاهشان به هر آخوندى مى خورد مى گفتند: اینها ضد ورزش ‍ هستند. وبا این حرکت از آخوند یک قیافه ضد ورزش درست مى کردى .
بچه ها دور من جمع شدند و گفتند: عجب آقاى خوبى . پرسیدند شبها کجا سخنرانى دارید. من هم آدرس مسجدى که در آن برنامه داشتم را به بچه ها دادم . شب دیدم مسجد پر از جوان شد.

شنبه بیست و ششم 11 1387
در خانه به تماشاى تلویزیون نشسته بودم که فیلم اسیران ایرانى را نشان مى داد. خبرنگار بى حجاب سازمان ملل مى خواست با نوجوان کم سن و سال ایرانى مصاحبه کند. نوجوان شوشترى به او گفت :
اى زن ! به تو از فاطمه اینگونه خطاب است
ارزنده ترین زینت زن ، حفظ حجاب است
و به اوگفت : تا حجابت را درست نکنى ، من با تو مصاحبه نمى کنم . آن شب خیلى گریه کردم . باخود گفتم : آیا تبلیغ چند ساله من در تلویزیون با ارزش تر بوده یا تبلیغ چند دقیقه اى این نوجوان اسیر؟
شنبه بیست و ششم 11 1387
زمستان 57 بود و هوا بسیار سرد و نفت بسیار کم بود. شب عاشورا به مجلسى رفتم و خواستم روضه حضرت ابوالفضل را بخوانم ، با اینکه معمولا روضه نمى خوانم روضه را اینگونه بیان کردم و گفتم :
شما سالهاست که روضه ابوالفضل را شنیده اید، ابوالفضل دستهایش را زیر آب برد و خواست آب بنوشد، دید دیگران عطش بیشترى دارند، آب نخورد و به دیگران داد. شما هم که آمدى روضه ابوالفضل ، اگر نفت دارى و همسایه ها از سرما مى لرزند، نفت را در بخارى همسایه بریز.
مردم متحیّر بودند با این روضه من بخندند یا گریه کنند!
شنبه بیست و ششم 11 1387
در یکى از برنامه هاى تلویزیونى که موضوع بحثم نگاه بود، در حین بحث مَثَلى زدم که در طول هفته تلفن بارانم کردند؛ براى بیان این مطلب که نگاه به زن نامحرم اگر عمیق و ادامه دار باشد، حرام است و اگر گذرا و سطحى باشد، اشکالى ندارد و اینکه زیرنظر گرفتن یک زن و نگاه کردن به او حرام است ، امّا نگاه گذرا و سطحى به جمعى از زنان ، اشکال ندارد، این گونه مثال زدم که در خیابان یک ماشین هندوانه مى بینید، گاهى به مجموعه هندوانه ها نگاه مى کنید و گاهى یک هندوانه را زیرنظر مى گیرید.
در طول هفته تلفن هاى زیادى زدند که مگر خانم ها هندوانه هستند؟
در برنامه بعد سخنم را اصلاح کردم و جمع خانم ها را به گلستان گلى تشبیه کردم و در پایان گفتم :
در مَثَل ، مناقشه نیست .
شنبه بیست و ششم 11 1387
تازه وارد تلویزیون شده بودم و با اتوبوس از قم به تهران مى آمدم و برمى گشتم . روزى بعداز ضبط برنامه ، با اتوبوس به سمت قم در حرکت بودم . نزدیک بهشت زهرا که رسیدیم خواستم بگویم : براى شادى ارواح شهدا صلوات ، دیدم در شاءن من نیست و من حجة الاسلام و...
به خودم گفتم : بى انصاف ! تو خودت و تلویزیونت از شهدا است ، تکبّر نکن . بلند شدم و باز نشستم ، مسافران گفتند: آقا چته ؟ صندلیت میخ داره ؟ گفتم : نه . خودم گیر دارم !
بالاخره از بهشت زهرا گذشته بودیم که بلند شدم و گفتم : صلوات ختم کنید. آنجا بود که فهمیدم که علم و شخصیّت سبب تکبّر من شده است .

شنبه بیست و ششم 11 1387
خدا رحمت کند شهید مطهرى را. چون مرا مى شناخت و برنامه هاى مرا دیده بود، مرا به تلویزیون فرستاد. به سراغ رئیس وقت صدا و سیما رفتم . ایشان گفت : تلویزیون جاى آخوند نیست ، اینجا بازى نیست مسئله هنر است .
گفتم : احتمال نمى دهى که من معلّم هنرمندى باشم ؟ دستور داد مرا به اتاقى بردند که عدّه اى از هنرمندان نشسته بودند. گفتند: حرف حساب تو چیست ؟
گفتم : من یک معلّم هستم و مى خواهم درس بدهم ، از این لحظه تا دو ساعت مى توانم با حرف حق شما را چنان بخندانم که نتوانید لب هاى خود را جمع کنید.
ساعت گذاشتند و من برنامه بسیار شادى را اجرا کردم و بالاخره ورود من به تلویزیون مورد قبول آنان واقع شد.

شنبه بیست و ششم 11 1387
شخصى از جلوى من گذشت و سلام کرد، من جواب سلام او را دادم .
وقتى از کنار من گذشت از کسى پرسید: این همان آقاى قرائتى تلویزیون نیست ؟ دوستش گفت : چرا. برگشت و این دفعه محکم گفت : سلام علیکم . گفتم : سلام اوّلى ثواب داشت ، چون سلام دوّم به خاطر اینکه من در تلویزیون هستم و به خاطر شهرت من بود.

شنبه بیست و ششم 11 1387
در روزگار ناامنى و در یک روزِ راهپیمایى ، با ماشین به راهپیمایى رفتیم در راه دیدم مردم نگاه مى کنند، یکى گفت : این آخوندها ما را به راهپیمایى دعوت مى کنند امّا خودشان از ماشین پیاده نمى شوند! ماشین را پارک کردیم و پیاده با مردم همراه شدیم ، یک نفر آمد گفت : آقاى قرائتى غیبت شما را کردم ، گفتم این قرائتى هم حقّه بازه ، پیاده راه مى رود تا بگوید من آخوند خوبى هستم !!!
شنبه بیست و ششم 11 1387
اوائل انقلاب بود رفته بودم اصفهان ، خیلى دلم مى خواست هتل شاه عباس را ببینم کسى هم ما را نمى شناخت . پا به پا مى کردم ، آخر گفتم : باید محکم وارد شوم . وارد هتل شدم و گفتم : بگوئید کلیدها را بیاورند مى خواهم بازدید کنم . کلیدها را آوردند و از تمام قسمت ها بازدید کردم .
از آن روز فهمیدم بعضى مواقع لازم است محکم حرف بزنم تا کار پیش ‍ برود!

شنبه بیست و ششم 11 1387
از قم به طرف تهران مى آمدیم که در پلیس راه وقت نماز شد، گفتیم با بچه هاى پاسگاه نماز را بخوانیم و بعد وارد شهر شویم . همزمان با رسیدن ما به پلیس راه در حین بازدید از مسافران اتوبوسى ، به خانمى مشکوک مى شوند، ایشان هم خودش را به عنوان دختر خاله آقاى قرائتى معرّفى مى کند. امّا از شانس بد او ما از راه مى رسیم . دروغگو رسوا شد و اظهار شرمندگى و پشیمانى کرد.
شنبه بیست و ششم 11 1387
سیّد جمال الدین اسدآبادى در اروپا به مجلس مهمانى دعوت شده بود همه قاشق و چنگال داشتند، امّا ایشان آستین را بالا زده دستهایش را خوب شست و شروع کرد با دست غذا خوردن . اروپائیان خندیدند. ایشان گفت : نخندید، من مى دانم دستهایم را چگونه شسته ام ، امّا نمى دانم این قاشق ها چگونه شسته شده است !
شنبه بیست و ششم 11 1387
توفیقى بود چند عاشورا کربلا بودم ، روز عاشورا مردم کربلا عزادارى را زود تمام کرده و به استقبال هیئت طویریج (20) مى روند.
من علماى زیادى را دیدم که پابرهنه در این هیئت به سر و سینه مى زدند، از جمله شهید محراب آیت الله مدنى ، پرسیدم : راز این قصه چیست ؟
فرمودند: سیدبحرالعلوم که از علماى بزرگ نجف بود، براى زیارت به کربلا آمده بودند. در مسیر راه حرم ، به تماشاى هیئت عزاداراى طویریج مى ایستد. ناگهان مردم مى بینند سید بحرالعلوم عبا و عمامه را به کنارى گذارده وبه داخل جمعیت رفته و یاحسین ! یاحسین مى کند.
طلبه ها مى روند آقا را از داخل جمعیّت نجات دهند تا زیر دست و پا له نشود؛ امّا اجازه نمى دهند. بعد از عزادارى مى بینند سید در آستانه غش کردن است ، علّت این حرکت را مى پرسند؟ سید مى گوید: همین که مشغول تماشاى هیئت بودم ، حضرت مهدى علیه السلام را دیدم که با پاى برهنه و سر بدون عمامه ، در میان عزاداران به سر و سینه مى زند، من شرم کردم که تماشاچى باشم .

شنبه بیست و ششم 11 1387
در نجف بودم که مرحوم شیخ عباسعلى اسلامى (بنیانگذار مدارس تعلیمات اسلامى در ایران ) به نجف آمدند و قصه اى را تعریف کردند بسیار آموزنده ، فرمودند:
من مسئول مدرسه اسلامى هستم ، یک نفر غیرمسلمان به من مراجعه کرده و پولى را به من داد تا خرج مدرسه کنم . گفتم : مدرسه ما صدرصد دانش آموز مسلمان مى پذیرد و بچه هاى غیرمسلمان را راه نمى دهیم . انگیزه شما از کمک به این مدرسه چیست ؟
گفت : درست است که من غیرمسلمانم ، امّا بچه هایى که در همسایگى ما زندگى مى کنند و به مدرسه شما مى آیند به قدرى با تربیت و مؤ دّب هستند که در بچه هاى من هم اثر گذاشته اند.

شنبه بیست و ششم 11 1387
در بازار کاشان دیوانه اى بود. وقت نماز وارد مسجد شد و با صداى بلند به مردم گفت : همه شما دیوانه هستید. همه خندیدند. گفت : همه شما چه و چه هستید. باز همه خندیدند. آنگاه آمد صف جلو و رو کرد به پیشنماز و گفت : آقا به تو بودم . بعد از صف اوّل شروع کرد و یکى یکى گفت : به تو بودم ، به تو بودم ، این دفعه مردم عصبانى شده دیوانه را بغل کردند و از مسجد بیرون انداختند.
از این دیوانه یاد گرفتم که گاهى باید گفت : به تو بودم و سخنرانى عمومى تاثیر ندارد.

شنبه بیست و ششم 11 1387
گروهى از بازاریان شهرى براى ایام فاطمیّه از من دعوت کردند تا در مسجد بازار سخنرانى کنم . گفتم : آقایان در این ایام باید از کسى دعوت کنید که درباره حضرت زهرا علیها السلام کتابى نوشته باشد. ثانیاً بجاى مسجد، تمام دختران دانشجو و دانش آموز را در سالنى دعوت کنید تا ایشان درباره زن نمونه صحبت کند.
شما مرتکب چند اشتباه شده اید: انتخاب گوینده ، انتخاب شنونده و انتخاب مکان . به جاى آیة الله ابراهیم امینى نویسنده کتاب بانوى نمونه مرا انتخاب کرده اید، به جاى دخترها پیرمردها را و به جاى دبیرستان ، بازار را برگزیده اید. دعوت کنندگان ساکت شدند و رفتند.

شنبه بیست و ششم 11 1387
زمان طاغوت به شهرى رفته بودم . با شرکت گروهى از فرهنگیان وطلاب و سرشناس هاى شهر، جلسه اى مخفیانه ، تشکیل شده بود. جلسه از ساعت 12 تا 3 نیمه شب طول کشید. بحث این بود که با این شاه و برنامه هایش چه باید کرد؟ هرکس چیزى گفت . من گفتم : ما باید این سد منیّت را بشکنیم . به جاى اینکه منتظر آمدن جوانها به مسجد باشیم ، عبا را کنار بگذاریم و پاى تخته سیاه برویم ، باید شهامت داشته باشیم ، آن وقت مثالى زدم . گفتم : حدیث داریم نگهداشتن بول ، مضر و نمازخواندن در این حالت مکروه است . اگر با وضو به مسجد رسیدى و احتیاج به آب پیدا کردى ، در صورتى که بول کنى و وضو بگیرى ، به نماز جماعت نمى رسى ، اسلام مى گوید: از نماز جماعتى که آن قدر ثواب دارد، صرف نظر کن و بول را نگه ندار.
اما ما گاهى ساعت ها در جلسه اى مى نشینیم در حالى که بول خود را نگه داشته ایم و شهامت بیرون رفتن و ادرار کردن را نداریم و مى گوئیم زشت است . کسى که شهامت این کار را ندارد، نمى تواند مردم را براه بیندازد.
تا من این را گفتم ، جمعیّتى بلند شدند و راه افتادند. معلوم شد همه ادرار داشته اند.

شنبه بیست و ششم 11 1387
پلیس مخفى رژیم گذشته (ساواک )، براى جذب طلاب ضعیف الایمان دفترى در قم تاءسیس کرده بود.
روزى آیت الله العظمى گلپایگانى قدّس سرّه قبل از شروع درس قدرى گریه کردند. من هم آن روز در درس حاضر بودم . طلبه ها گیج شده بودند که راز گریه آقا چیست ؟ آقا لب به سخن گشود و فرمودند: شنیده ام چند نفر آخوند پول گرفته و خود را به رژیم شاه فروخته اند! من اعلام مى کنم ، هر طلبه اى که پول طاغوت را گرفت و رفت ، نگوید رفتم ، بلکه بگوید: من قابل نبودم و امام زمان علیه السلام مرا از حوزه بیرون انداخت .
شنبه بیست و ششم 11 1387
روزى شهید رجائى به من گفت : آقاى قرائتى ! شما قرائتى با همزه هستى یا با عین ؟ گفتم : خوب معلوم است با همزه و از قرائت گرفته شده است .
آقاى رجائى گفت : قرائتى با عین هم داریم . من در فکر بودم که قرائتى با عین به چه معناست . ایشان گفتند: از قارعه مى آید، یعنى کوبندگى . بعد گفت : در فرازى از دعا، هم قرائتى با عین آمده هم رجائى . گفتم : کدام جمله ؟ گفت :
((
الهى قَرَعتُ باب رحمتک بید رجائى )) خدایا! دَرِ خانه رحمت تو را با دست امیدم کوبیدم .
گفتم : آفرین بر این معلّم ، چقدر با قرآن و دعا ماءنوس است !!

شنبه بیست و ششم 11 1387
روزى به شهید مطهرى مطلبى را گفتم که ایشان خندید. گفتم : شما استاد ما هستى وعلامه طباطبایى استاد شماست . اگر شما چند روزى به مدرسه فیضیّه تشریف مى آوردید و طلبه ها سادگى زندگى شما، ظرف شستن ولباس شستن شما را از نزدیک مى دیدند، درس بزرگى براى آنان بود. این صحنه ها مشکلات را برایشان آسان وبه زندگى دلگرم مى کند.
شنبه بیست و ششم 11 1387
یکى از کسانى که اعدام شد روزى آمد قم و به من گفت : طلبه ها را جمع کن حرف هاى تازه اى دارم . جلسه تشکیل شد و او برداشت هاى جدید و تفسیرهاى امروزى پسند از قرآن داشت . من گفتم : شما این حرفها را از کجا آورده اى ؟
گفت : اینها استنباط و برداشت هاى جدید من است .
گفتم : اوّلاً شما سواد چندانى ندارى . ثانیاً شما حق ندارى چنین برداشت کنى . باید ببینى امامان معصوم علیهم السلام از این آیات چه فهمیده اند؟ باید با جوّ قرآن آشنا بشوى . حالا براى اینکه مشکل حل شود، خوب است شب جمعه به مجلس استاد مطهرى برویم و شما مطالب خود را عرضه کنید.
ایشان گفت : اگر این حرفها را به مطهرى بگوئید، شما خائن هستید. این اسلام نابى است که من دوست دارم شما طلبه ها بدانید. گفتم : این چه اسلامى است که گوینده مى خواهد طلبه بفهمد، اما نمى خواهد استادش ‍ بفهمد.

شنبه بیست و ششم 11 1387
استاد ما مى گفت : افرادى بودند که وقتى نزد آنها از کسى غیبت مى شد، حالشان بهم مى خورد و مثل اینکه برق آنها را گرفته باشد، به خود مى لرزیدند.
مى فرمود: به راستى اینها عالم هستند، علم مفید این است . علم مفید با خشیت خدا همراه است .

شنبه بیست و ششم 11 1387
استادى داشتم که در درس این جمله را زیاد مى گفت : ((و هذا نهایة ما یتحقّق فیه کلّ محقّق )) یعنى اوج تحقیقات محققین روى زمین این است .
گفتم : نه آقا! این خبرها هم نیست . سعى کنیم حرف و طرح خود را بهترین و کامل ترین حرف ها نپنداریم تا سبب غرور خود و تکبّر شاگردمان نشود.
شنبه بیست و ششم 11 1387
جلسه پاسخ به سؤ الات بود و من مسئول پاسخگویى به سؤ الات . سؤ ال اوّل مطرح شد، گفتم : بلد نیستم . سؤ ال دوّم ؛ بلد نیستم . سؤ ال سوّم ؛ بلد نیستم . تا بیست سؤ ال کردند؛ بلد نبودم ، گفتم : بلد نیستم . گفتند: مگر اسم جلسه پاسخ به سؤ الات نیست ؟ گفتم : پاسخ به سؤ الاتى که بلدم . خوب اینها را بلد نیستم . خداحافظى کرده ، سالن را ترک کردم .
مردم بهم نگاه کردند و از سالن به خیابان ریختند و دور من جمع شدند و یکى یکى مرا بوسیدند. مى گفتند: عجب شیخى ! صاف مى گوید بلد نیستم !

شنبه بیست و ششم 11 1387
X